مردی غمگین نشسته بر روی چهارپایه با انبوهی از سکه در پشت سرش
مرد ثروتمند و جواهراتش
مرد ثروتمندی بود که عاشق جمع کردن جواهرات و سنگ‌های قیمتی بود. یک روز مردی به ملاقات او رفت و درخواست کرد که جواهرات را به او نشان دهد.
مرد ثروتمند پذیرفت و پس از اجرای اقدامات شدید امنیتی، جواهرات را آوردند و آن دو با ولع عجیبی مشغول تماشای سنگ‌های فوق‌العاده شدند.
هنگام رفتن، مرد بازدیدکننده به مرد ثروتمند گفت: «ممنون که جواهرات را با من شریک شدی.»
مرد ثروتمند با تعجب گفت: «من جواهرات را به تو ندادم. آنها به من تعلق دارند.»
مرد بازدیدکننده گفت: «بله البته، ما به یک اندازه از تماشای جواهرات لذت بردیم و فقط تفاوت ما در این است که زحمت و هزینه خرید و نگهداری از جواهرات با شماست.»
آیا شما مثال‌هایی از این گونه افراد سراغ دارید. در بخش نظرات اعلام فرمایید.


ادامه حکایت

حکایت های بیشتر:

نظر شما در مورد این حکایت چیست؟

پرسش تصادفی: تقسیم 8 بر 1؟

نطرات کاربران:



1

قشنگ بود شبیه داستان نفرت داشتن از کسیه که فقط بیشتر ما رو ناراحت میکنه نه اون طرف رو


2

متاسفانه حکایت بسیاری از مردم ما هست که فقط به فکر جمع کردن سرمایه و اندوختن در بانک هست چیزی که در بسیاری از کشورهای دنیا وجود ندارد شاید بخشی از این عمل و طرز فکر نیز ناشی از وضعیت اقتصادی مملفکت و نبودن ثبات اقتصادی است که هیچ اینده ای به اینده و بهتر شدن وضع وجود ندارد و این بیم از آینده باعث رشد و نمو این تفکر میشود


3

درودبرشما
اینگونه افرادفقط امانتدارهستندوهیچگونه استفاده ای ازاین اموال نمی کنندودرقبال جمع آوری این ثروت همیشه نگران ازدست دادن آن هستند.


4

بسیار آموزنده بود


5

بسیار اموزنده است


6

این داستان دقیقا حکایت مردانی است به زنانشان اجازه می دهند تا با بی حجابی در جامعه و بین مردم دیگر رفت و آمد کنند ..


7

سلام.جالب بود.ممنون


8

البته زحمت و ذخیره ثروت زیبایی محدودی از خانم ها و ارائه و استفاده مشترک با دیگر آقایان بخاطر عدم حفظ سرمایه حجاب


9

خیلی خوب بود


10

خوب بود ولی خیلی نه


اگر نظری که درج کردید نمایش داده نشده است بر روی برزورسانی نظرات کلیک کنید

بروزرسانی نظرات