نقاشی دو مرد در حال بازی شطرنج
باخت کاسپاروف
کاسپارف معروف، در بازی شطرنج به یک آماتور باخت. همه تعجب کردند و علت باخت را جویا شدند و او این گونه عنوان کرد: «در بازی با او نمی‌دانستم که آماتور است. برای همین، با هر حرکت او دنبال نقشه‌ای که در سر داشت می‌گشتم. گاهی به خیال خود نقشه‌اش را خوانده و حرکت بعدی را پیش‌بینی می‌کردم، اما در کمال تعجب حرکت ساده دیگری می‌دیدم. تمرکز می‌کردم که شاید نقشه جدیدش را کشف کنم. آن قدر در پی حرکت‌های او بودم و دنباله‌رو مسیر او شدم که مهره‌های خودم را گم کردم. بعد که به سادگی مات شدم فهمیدم حرکت‌های او از سر مهارت‌نداشتن بود و فقط مهره‌ها را حرکت می‌داد و من از لذت بازی غافل شدم چون به دنبال نقشه‌ای بودم که وجود نداشت. بازی را باختم اما درس بزرگ‌تری یاد گرفتم که تمام حرکت‌ها از سر حیله نیست. آن قدر فریب دیده‌ایم و نقشه کشیده‌ایم که صادقانه حرکت کردن را باور نداریم و به دنبال نقشه‌هایش می‌گردیم آنجاست که مسیر را گم می‌کنیم و می‌بازیم.»


مرد ثروتمندی بود که عاشق جمع کردن جواهرات و سنگ‌های قیمتی بود. یک روز مردی به ملاقات او رفت و درخواست کرد که جواهرات را به او نشان دهد. مرد ثروتمند پذیرفت و پس از اجرای اقدامات شدید امن... ادامه حکایت

حکایت های بیشتر:

نظر شما در مورد این حکایت چیست؟

پرسش تصادفی: مجموع2با3؟

نطرات کاربران:



1

ممنون قشنگ بود


2

ممنون، آموزنده بود


3

عالي بود در آزمون هاي رياضي و علوم وحل معماها تقريبا در سنين بالاي بيست همه به دنبال راه حل هاي پيچيده هستند ولي واقعيت ساده تر از آن است كه فكر مي كنيم شايد يك بچه دوره ابتدايي بسيار موفق تر عمل كند چون ذهنيتش ما خالي تر از انباشته هاي روزمره است


4

ممنون، زیبا بود


5

سلام
استاد کاسپارف خیلی زیبا گفت.
این مشکلی است که حتی ما در بعضی روابط ساده روز مره هم داریم.
بعضی افراد را ساده فرض می کنیم اما روزی از همین سادگی اش ضربه ای زیرکانه می خوریم.


6

حکایت هایتان بسیار جالب و پند آموز است ممنون از ارسال حکایت های مفید و جالب


7

بسیارزیبابود


8

دروغ سرایی کرده نویسنده. از خودش دست برده. با آماتور نبود و با ابرکامپیوتر بود. نباخت بلکه پات شدن. پاسخش هم اینجوری نبود. پرسیدن: چطور شد که با اینهمه تکنیک و عدم بروز اشتباه از کامپیوتر.. نتونست شما رو ببره؟ جواب داد: چون من مثل اون برای کاری که می خواستم بکنم حرکت نمی کردم. بلکه حرکتی می کردم که کامپیوتر تصمیم بگیره و حرکتی که من ازش می خوام رو انجام بده و جایی که من می خوام مهره بزاره. این کار قابلیت انسانه و هر کی نداشته باشه فقط می تونه یه کامپیوتر بشه شاید.


9

عالی بود.


10

کاملا صحیح است .


11

جالب بود


12

ممنون آموزنده بود وعالی بود





13

جالب بود


14

عالي بود لذت بردم


15

جالبه


16

خیلی زیبا وخواندنی بود و خاهد بود


17

گری دوست داریم!!!!!!!!!!!!


18

جالب بود.


19

جالب بود


20

جالب بود


21

بسیار جالب بود.ممنون


22

عالی


23

بسیار عالی و آموزنده بود. سپاس


24

داستان واقعا چرندی بود. چرند بودنش هم اولا به خاطر اینه که واقعیت نداره و ثانیا به خاطر اینه که هر کسی که این مزخرف رو نوشته اصلا نمی‌دونسته شطرنج چیه و ثالثا به خاطر انشای بسیار ضعیف متن است. در یک کلام می‌شه به این متن گفت یاوه.


25

یه مطلبی هم در مورد غلامرضا تختی هست که تقریبا شبیه به ماجرای کاسپاروفه.
یه روز تختی داشت توی خیابون قدم می‌زد که یه دختر 6 ساله دوید به طرفش و گفت با من کشتی می‌گیری؟ تختی ابتدا با لبخند پاسخ دختربچه رو داد اما دختر کوچولو اصرار کرد.
تختی هم برای این که دختر رو ناراحت نکنه قبول کرد و با تبسم شکل گارد کشتی رو گرفت اما دختربچه ناگهان یورش برد و یک خم تختی رو گرفت و تا تختی خواست به خودش بیاد تبدیل به دو خم کرد و با یک فن درختکن عالی تختی رو به زمین کوبید و بعدش هم 5 بار متوالی تختی رو بارانداز کرد. آخر سر هم تختی رو روی دست‌هاش بلند کرد و به اون طرف خیابون پرت کرد.
جهان پهلوان که از این قضیه خیلی متعجب شده بود از جاش بلند شد و گفت این بهترین درس زندگی من بود که نباید هیچ حریفی رو دست کم گرفت.


اگر نظری که درج کردید نمایش داده نشده است بر روی برزورسانی نظرات کلیک کنید

بروزرسانی نظرات